بعد از چند سال کارمندی و سختی کشیدن با هزار قرض و قوله صاحب یک عدد پراید آلبالویی رنگ متالیک شده بودم و خیلی خاطر ماشینم را می خواستم .همیشه دسمال می کشیدم که مبادا کثیف شود.یک روز تابستان بعد از آمدن از اداره در خانه دراز کشیده و استراحت می کردم که تلفن موبایلم زنگ خورد.پدرم بود گفت (ح) سریع خودتو به کاریزک برسان که کار واجبی پیش آمده.قلبم داشت از جا کنده می شد نکند بلایی سر کسی اومده .من سریع ماشینو برداشتم با آخرین سرعت آمدم کاریزک.پدر خانه نبود گفتن رفته به باغ. وقتی رسیدم دیدم پدرم همه نخودها را درو کرده و یک جا جمع کرده .گفتم چی شده بابا .گفت(با تشر) هیچی با ماشین از روی این نخودا رد شو تا کوفته شود.من هم ناچارا مجبور شدم این کار را انجام دهم .صدای قیج قیج سیخها که به بغل ماشین می خورد انگار تیری بود که در قلبم فرو می رفت.خلاصه که این خاطره تلخ همیشه در ذهنم موندگار شد.

خاطره از ح- ح -م به قلم آقای دیگر