آیت الله حاج آخوند ملا عباس تربتی
ولادت
تحصیلات و ازدواج
کار و تحصیل
انتقال به شهر
حج
عظمت حاج آخوند
رحلت
دفن
ولادت
مرحوم حاج آخوند ملا عباس تربتی در سال 1288 قمری مصادف با 1250 یا 1251 شمسی و در پانزده کیلومتری شرقی تربت حیدریه ، ده « کاریزک ناگهانی» متولد گردید و تا حدود چهل سالگی ساکن آن ده بود.حاج آخوند ، فرزند مردی به نام «ملا حسینعلی» اهل «کاریزک » و زنی به نام «شیرین» از اهالی «قاین» بود.اطلاعات چندانی از والدین حاج آخوند در دست نیست ؛ اما نقل شده که حاج آخوند از از خوبی، دیانت، خانه داری، حلم و بردباری، کاردانی، تمیز کاری و دقت مادرش بسیار تعریف میکرد ونمیشد نام مادرش را ببرد و اشک در چشمانش نیاید.
تحصیلات و ازدواج
در سن شش یا هفت سالگی، پدرش او را نخست به مکتب ده، سپس برای تحصیل به شهر تربت فرستاد و نزد مرحوم «حاج ملا عبدالحمید» مقدمات صرف و نحو عربی را به خوبی و با دقت تمام فرا گرفت .
اغلب اوقات شب و روز ایشان به فراگرفتن درس و بحث و تکرار و عبادت و فراگرفتن مسائل دینی و خواندن کتب دینی در مواعظ و شرح حال انبیاء و اولیاء و عباد و زهاد میگذشت و همه اینها به حکم طبیعت خودش و بدون اجبار دیگری بود.
پس از طی مقدمات، به تحصیل سطح فقه و اصول پرداخت و پس از مدتی به مشهد رفته، روزها را کار کرده و شبها درس میخواند . بعد از این مدت به ده خود بازگشته و به کمک پدر خود در کار زراعت مشغول شد و در هنگام فراغت به گفتن مسائل دینی و موعظه کردن مردم می پرداخت ، در این مدت نیز با همسری اهل روستای « مزجرد» (در سه کیلومتری جنوب تربت) ازدواج کرد .
کار و تحصیل
پس از ازدواج و آسوده گردانیدن خیال پدر در کار زراعت، به منظور ادامه تحصیل ، هر پنج شنبه چند قرص نان خانگی تهیه کرده،و همراه کتابهایش بعد از خواندن نماز ظهر و عصر پیاده به طرف خانه عالمی که متن کتابهای فقه و اصول را درنزد او میخواند به راه می افتاد .
شب جمعه و روز جمعه تا ظهر، از استاد به اندازه یک هفته از کتابهایی مانند « معالم» و « قوانین» در اصول و « شرح لمعه» و « شرایع » در فقه درس میگرفت، و ظهر جمعه پس از ادای نماز به سوی ده باز میگشت، و از فردا ضمن اشتعال به کار زراعت به حاضر کردن درسها می پرداخت تا پنج شنبه دیگر که دوباره به محضر استاد برسد .
انتقال به شهر
در تمام این ایام، عبادات ، نماز شب و روزه ها همچنان جریان خودش را داشت، در کاریزک و در روستاهای دیگر نیز به کارهای دینی ، مجالس و منابر مردم رسیدگی می کرد بی آنکه در برابر آنها چیزی قبول کند.
زمانی که مرحوم «حاج شیخ علی اکبر تربتی» که از شاگردهای مجتهد حوزه درس مرحوم «آخوند ملا محمد کاظم خراسانی» بود از نجف به تربت حیدریه بازگشت ، مرحوم ملا محمد کاظم او را به عنوان «مجتهد جامع الشرایط» معرفی کرد.
حاج آخوند در درس « کفایة الاصول» ایشان حاضر می شد ، مرحوم شیخ علی اکبر پس از آنکه با احوال حاج آخوند آشنا می شود ارادت زیادی درباره او پیدا می کند و اصرار می ورزد که زندگی خود را از ده به شهر تربت منتقل کند.
اما حاج آخوند برای رعایت حال پدرش عذر می آورد. پس از آنکه پدرش فوت میکند مرحوم حاج شیخ علی اکبر مطلبی میگوید که درحاج آخوند خیلی مؤثر میشود :
ترویج دین بر شما واجب است و این کار در شهر بیشتر میسر است.
در این هنگام حاج آخوند تصمیم گرفت که به تربت منتقل شود و این در سال 1289 هجری شمسی واقع شد. پس از انتقال به شهر، مرحوم شیخ علی اکبر به وی تکلیف کرد که به جای او در مسجد به نماز بایستد و امامت کند. حاج آخوند با دلیل علمی امتناع کرد، ولی شیخ علی اکبر با جواب علمی ایشان را قانع کرد که بر شما از لحاظ دینی واجب است که این کار را بکنید.خود مرحوم حاج شیخ هم گاهی در هنگامی که حاج آخوند مشغول نماز بود می آمد و به وی اقتدا میکرد.
حج
حاج آخوند در سال 1306 هجری شمسی عازم مکه معظمه شد؛ با اینکه احتمال داشت به ایشان گذرنامه داده نشود با این حال از اینکه به طور غیر قانونی برود امتناع ورزید و گفت: من چنین کاری نمیکنم. با آن که بی نهایت اشتیاق زیارت مکه را دارم ولی بر خلاف معمول و قانون حاضر نیستم. ایشان در سایر کارها نیز همین طور بود.
سراسر زندگی پر بار ایشان مملو است از فداکاریها ، پایبندی به دستورات شرعی و رسیدگی به احوال مردم که بسیاری از آنها به ما نرسیده است .
عظمت حاج آخوند
یکی ازفرزندان مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی نقل می کرد :
در زمستانی در راه مشهد برفگیر شدیم و در قهوه خانه ای ماندیم. شب فرار رسیده بود که اتومبیلی از طرف مشهد رسید و چهار نفر از جوانان پولدار خوشگذران مشهد که چهار خانم با خود داشتند به سبب برف و تاریکی به همین قهوه خانه پناه آوردند. آمدن آنها در آن شب، بزم عشرتی مجانی برای مسافران به وجود آورد. جوانان بطریهای مشروب و خوراکیها را چیدند و زنها بعضی به خوانندگی و بعضی به رقص پرداختند.
در گرماگرم این بساط ، در قهوه خانه باز شد و مرحوم حاج آخوند با سه چهار نفر که از تربت به مشهد میرفتند و مرکبشان الاغ بود از ناچاری برف و تاریکی شب، رو به همین قهوه خانه آورده بودند و از صاحب قهوه خانه اجازه میخواستند که به آنها جایی بدهد و او گفت سکوی آن طرف خالی است.
من با مشاهده این وضع هراسان شدم و گفتم که نکند یا از از جانب حاج آخوند نسبت به اینها تعرضی بشود یا از جانب اینها به آن مرد اهانت شود و آماده شدم که اگر خواستند به حاج آخوند اهانت کنند در مقام دفاع برآیم؛ هر چه بادا باد.
اما حاج آخوند وارد قهوه خانه شد به طوری که گویا نه کسی را میبیند و نه چیزی میشنود و به سوی آن سکو رفت و چون نماز مغرب و عشا را نخوانده بودند طرف قبله را پرسیده و به نماز ایستاد ، آن چهار نفر به وی اقتدا کردند.
من هم غنیمت دانستم، وضو گرفتم و اقتدا کردم. چند نفر دیگر نیز از مسافران از بزم عشرت رو برگردانیده و به صف جماعت پیوستند. قهوه چی نیز گفت: غنیمت است یک شب اقلا نمازی پشت سر حاج آخوند بخوانیم. خلاصه وقتی که از نماز فارغ گشتیم از جوانها و خانمها اثری نبود. بساط خود را جمع کرده بودند و نفهمیدم در آن شب برفی به کجا رفتند.
کرامت اهل بیت ( علیه السلام )
مرحوم راشد می نویسند:
از جمله چیزهایی که ما (افراد خانواده) از او دیدیم و همچنان برای ما مبهم ماند یکی این است که... درست در روز یکشنبه هفته پیش از آن (یک هفته قبل از وفات) بعد از نماز صبح در حالت بیماری رو به قبله خوابید و عبایش را بر روی چهره اش کشید.
ناگهان مانند آفتابی که از روزنی بر جایی بتابد یا نورافکنی را متوجه جایی گردانند روی پیکرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهره اش که به سبب بیماری زرد گشته بود متلالئ و شفاف گردید چنانکه از زیر عبای نازک که بر رخ کشیده بود دیده می شد .
تکانی خورد و گفت: سلام علیکم یا رسول الله. شما به دیدن این بنده بی مقدار آمدید.
پس از آن درست مانند این که کسانی یک یک به دیدنش می آیند بر حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و یکایک ائمه تا امام دوازدهم سلام می کرد و از آمدن آنها اظهار تشکر میکرد.
پس بر حضرت فاطمه زهرا علیها السلام سلام کرد. سپس بر حضرت زینب سلام کرد و در اینجا خیلی گریست و گفت: بی بی من برای شما خیلی گریه کرده ام.
پس بر مادر خودش سلام کرد و گفت: « مادر از تو ممنونم، به من شیر پاکی دادی» و این حالت تا دو ساعت از آفتاب برآمده دوام داشت.
پس از آن روشنی که بر پیکرش می تابید از بین رفت و به حال عادی برگشت و باز رنگ چهره به همان حالت زردی بیماری عود کرد و درست در یکشنبه دیگر در همان ساعت، حالت احتضار را گذرانید و به آرامی تسلیم حق گشت.
در یکی از روزهای هفته ما بین این دو روز من به ایشان گفتم که ما از پیغمبران و بزرگان چیزهایی به روایت می شنویم و آرزو میکنیم که ای کاش خود ما می بودیم و می فهمیدیم.
اکنون بر شما که نزدیکترین کس به من هستید چنین حالتی دیده شد. من دلم میخواهد بفهمم این چه بود؟
سکوت کرد و چیزی نگفت. دوباره و سه باره با عبارتهای دیگر تکرار کردم باز سکوت کرد.
بار چهارم یا پنجم بود که گفت: «اذیتم نکن حسینعلی»
گفتم: قصد من این بود که چیزی فهمیده باشم. گفت: «من نمیتوانم به تو بفهمانم، خودت برو بفهم»
رحلت
مرحوم راشد نقل می کند :
پدرم در روز یکشنبه 24 مهرماه سال 1322 شمسی هجری مطابق با 17 شوال سال 1362 قمری هجری در حدود دو ساعت از آفتاب گذشته از دنیا رفت . نماز صبحش را همچنان که خوابیده بود خواند و حالت احتضار بر او دست داد و پایش را به سوی قبله کردند و تا آخرین لحظه هوشیار بود و آهسته کلماتی می گفت، مثل این که متوجه جان دادن خودش بود و آخرین پرتو روح با کلمه لا اله الا الله از لبانش برخاست.
حدود دو سال قبل از فوت بیمار شدند و در این مدت گاهی در تربت و گاهی در مشهد بودند. حاج آخوند، در تربت حیدریه، در خانه شخصی خود، همان اتاق و محلی که نماز شبهای بسیاری خوانده و «العفو» گفته بود و گریسته بود از دنیا رفت.
دفن
جنازه حاج آخوند، در مشهد مقدس در آخرین غرفه صحن نو حرم امام رضا علیه السلام (در آن زمان) در زاویه شمال غربی به خاک سپرده شد و چنانکه وصیت کرده بود این آیه قرآن بر سنگ قبرش که بر دیوار آن غرفه نصب شد نوشته شد: « و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید؛ و سگ آنها دستهاى خود را بر دهانه غار گشوده بود» (آیه 18 سوره کهف) و در زیر آن نوشته شده بود:
«مرقد بنده صالح خدا عالم عامل مرحوم حاج شیخ عباس تربتی پسر مرحوم ملا حسینعلی کاریزکی که هفتاد و اند سال عمر خود را به درستی و پاکی و زهد و عبادت و ترویج دین و خدمت به نوع گذرانید...»
و این شعر نیز نوشته شده بود: به تاریخش رقم زد، کلک سالک به حق دست ارادت داد عباس
بعداً سنگ قبر ایشان توسط حکومت وقت خراب شد و بعد از انقلاب آستان قدس رضوی سنگ قبر جدیدی بر مزار حاج آخوند ملا عباس تربتی نصب کرد. اما عبارات روی این سنگ، عیناً همان عبارات حک شده بر روی نخستین سنگِ مزار آن مرحوم نیست.
منبع: سایت زندگی نامه علمای عرفان
تهیه و تنظیم: فریادرس گروه حوزه علمیه
**************************************
ملاحسینعلى، پسرش را نخست در روستا به مکتب و سپس به شهر تربت مى فرستد؛ عباس نیز در مدرسه حاج شیخ یوسفعلى به فراگیرى صرف و نحو مى پردازد و از محضر آخوند ملا عبدالحمید بهره مند مى شود. عباس به سبب شوق درونی، تمام اوقاتش را به درس، بحث، تکرار و تمرین آن، عبادت، فراگیرى مسائل دینى و مطالعه شرح حال پیامبران، امامان و … مى گذراند؛ به گونه اى که بارها مورد تحسین استاد و هم شاگردى هایش قرار مى گیرد. (٣)
وى پس از اتمام مقدمات، به فراگیرى سط فقه و اصول مى پردازد. اما طولى نمى کشد که از سوى پدر، مکلف به بازگشت به روستا و تشکیل زندگى مى شود.
طلبه خوش استعداد و پرهیزکار، براى رسیدن به مدارج عالى و دور ماندن از عصیان الهی، چاره اى جز استفتاء نمى یابد؛ لذا نزد یکى از علماى فرزانه تربت حیدریه رفته و مى پرسد:
اگر جوانى میل داشته به تحصیل علم ادامه بدهد و پدرش اجازه ندهد، آیا اگر بدون اجازه پدر پى تحصیل برود، کارى بر خلاف شرع کرده و سفرش، سفر حرام است؟
دانشمند جلیل القدر تبسم کنان مى فرماید:
اگر آن جوان، شما باشید، خلاف شرع نیست؛ بلکه واجب است که این کار را بکنید.
عباس تربتى با قلبى مطمئن به سوى شهر مقدس مشهد رهسپار مى شود تا به تکمیل معلوماتش بپردازد. وى پس از زیارت بارگاه ملکوتى امام رضا(ع) و توسل به آن حضرت، تصمیم مى گیرد بدون درخواست توصیه اى از علماى تربت و مشهد، جهت سکونت در مدرسه و موقوفه هاى دینى و علمی، به کارگرى بپردازد. از این رو، براى گذران زندگى روزها به کار و تلاش و شب ها نیز به درس و بحث مشغول مى شد. (۴)درس احسان
مدتى از اقامت ملا عباس در مشهد گذشته بود تا این که پدرش پس از پرس و جو، به دیدارش آمد. وى خود در این باره فرموده است:«روزى در حرم مشغول زیارت بودم که دستى به شانه ام خورد؛ برگشتم دیدم پدرم است که براى بردن من آمده است. خیلى رقت کردم، چرا که پرد پیرم تنها بود و پسرى جز من نداشت؛ این بود که با همه شوق به تحصیل، همراه پدرم به روستا بازگشتم.»
وى در ادامه مى گوید:«اتفاقا در بین راه به همان آقاى عالم – که از او استفتاء کرده بودم – برخوردیم، که عازم مشهد بود؛ با دیدن من و پدرم و فهمیدن موضوع، خیلى اظهار تأسف کرده و به پدرم فرمود: «حیف است که این جوان را مى برید؛ زیرا که یک پارچه عشق، شوق و تحصیل است!». (۵)
ازدواج
ملاعباس پس از بازگشت به روستا، به کشاورزى پرداخته و در اوقات فراغت نیز براى اهلی، مسائل دینى را بازگو مى کند. طولى نمى کشد که به پیشنها هم شاگردى اش، آخوند حاج على محمد مزگردى با دختر آخوند ملا على اکبر – روحانى روستاى مزگرد – ازدواج مى کند…. (۶) ثمره این وصلت دو پسر و دو دختر گردید.
علاقه و ارادت این زن و شوهر، آن چنان گسترش مى یابد که به مریدى و مرادى مى انجامد. حاج آخوند نسبت به خانم و بستگان همسرش، کمال احترام را داشت و به پسران و دخترانش بارها مى گفت:«مادر شما، زن قانع خوبى است. این زندگى را او نگهدارى مى کند. خیلى زحمت مى کشد. گاهى اگر خلقش تنگ مى شود، حق دارد؛ شما تحمل بکنید…» (٧)
رضایت پدر
ملاعباس با یادآورى روزهاى تحصیل دچار افسردگى مى شد؛ تا این که یک روز به پدرش پیشنهاد کرد: پنج روز اول هفته را در روستا بماند و پنج شنبه و جمعه ها را به تحصیل اختصاص بدهد.
وى پس از موافقت پدرش، هر پنج شنبه به جانب شهر رهسپار مى شد؛ در حالى که مقدارى فطیر روغنى نیز در سفره قرار داده تا به رسم هدیه و سوغاتى به فرزندان استادش بدهد.
به ورود ملا عباس به خانه استاد، بچه ها اطرافش جمع مى شدند و هدایاى خود را مى گرفتند و سپس محفل علمى برگزار شده و طلبه مشتاق روستایى دروس فقه و اصول (شرح لمعه، معالم و قوانین) را نزد استادش، آقاى عالمى فرا مى گرفت.
عطش فراگیرى و محدودیت زمان، باعث شد که ملاعباس در هر شب و روز جمعه، به اندازه یک هفته، از معلومات استاد بهره مند شود.
برنامه هفتگى وی، بدین گونه بود که پس از اداى نماز جمعه، شهر تربت را به مقصد زادگاهش ترک کره و فرزندان استاد نیز براى بازگشت وى، روزشمارى مى کردند. (٨)مباحثه
ملا عباس براى جبران محرومیت از فضاى آموزشی، از همسر مهربانش تقاضا کرد که به عنوان هم مباحثه، وى را در این راه یارى رساند؛ زیرا بحث و تمرین آموخته ها، آن هم در محیط گرم خانواده، تأثیر شایانى در رشد و تعالى آنان خواهد داشت.
از آن جایى که همسر مکرمه وی، دختر آخوند ملا على اکبر مزگردی، در خواندن قرآن و ادعیه نیز موفق بود، به این پیشنهاد جواب مثبت داد. این بانوى گرامى خاطرات آن روزها را براى فرزندش چنین بازگو کرده است:پدرت مرا با خودش به مزرعه مى برد و کتاب را به دست من مى داد که از روى آن، آنچه را از بر مى خواند، گوش بکنم. و او متن بعضى از کتاب ها را همچنان که بیل مى زد، مى خواند و من از روى کتاب گوش مى دادم. گاهى مطلبى را چنان که براى هم مباحثه اى تقریر مى کند، برایم تقریر مى کرد تا در یاد خودش بماند… روزى یونجه درو مى کرد و اشعار الفیه ابن مالک را یک باز از اول تا به آخر و بار دیگر از بیت آخر وارونه تا به اول خواند و من از روى کتاب گوش دادم و هیچ اشتباه نکرد. (٩)
در محراب نیایش
ملاعباس داراى ابعاد مختلفى بوده که مهمترین آنها، «روح بندگی» و «عبادت» است. ستایش گرى وی، فراگیر بوده به طورى که همه زمان ها و مکان ها را شامل بوده اس. فرزند دانشمندش در این خصوص، مطالب و داستان هایى نقل کرده که چکیده آن، بدین قرار است:
الف)استفاده شایان از تمام اوقات عمر براى انجام عبادت واجب و مستحب.
ب)از گناهان اجتناب مى کرد.
ج)بیشتر ایام سال روزه بود.
د)نمازهاى مستحبى را در حال حرکت و سواره مى خواند.
ه)دائم الوضوء بود.
و)تهجد شب از سن تکلیف تا دو سه شب قبل از ارتحال.
ز)خواندن نماز براى والدین و اموات خاندانش.
ح)عدم تظاهر به زهد و عبادت. (١٠)قناعت و تلاش
لباس و پوشاک وى عبارت بود از: جبه، شلوار، پیراهن، شال کمر، شال سر (عمامه) و …؛ که جنس و رنگ آن ها، کرباس سفید بود و پارچه آنها نیز دست بافت همان روستا بود. آقاى راشد در این باره مى نویسد:همه این ها از پنبه اى بود که در مزرعه خود ما یا مزرعه متعلق به عمه ام، به عمل مى آمد و تا زمانى که در ده بودیم، مادرم و پس از آن که به شهر آمدیم، عمه ام پنبه را مى رشتند و پارچه اش را با همان رسائل ساده اى که در روستاها داشتند، مى بافتند. و جوراب پنبه اى و پشمى مى پوشید و لباس هایش همیشه تمیز بود. کفش وى در تابستان، گیوه هاى تخت کلفت بود از نوعى که مردم کارگر مى پوشیدند و در زمستان، کفش ها چرمى ساده که در همان تربت مى دوختند.لباس او با لباس روستاییان هیچ تفاوت نداشت مگر در رنگ، و این که او عبایى هم به دوش مى انداخت و عصایى به دست مى گرفت و بقچه کتابى را زیر بغل داشت. (١١)وى علاوه بر جنبه روحی، از لحاظ بدنى هم نیرومند بود؛ قامتى متوسط و معتدل، استخوان بندى محکم و اعصاب و عضلات قوى داشت. دندان هایش تا آخر عمر سالم بود در اواخر عمر، یک چشمش آب آورد.لباس ها و بدنش همیشه تمیز بود و هیچ گاه دخانیات استفاده نکرد.هم ولایت هایش مى گفتند: زمانى که حاج آخوند در روستا بود و شخصا به کار زراعت مى پرداخت، برابر چهارنفر کار مى کرد…وى به جز کشاورزى و دامداری، در اسب سواى نیز مهارت داشت. (١٢)
خلاقیت
یکى از خصوصیات ملاعباس تربتی، استفاده بهینه از امکانات بود؛ در این میان، نظم، ابتکار و مدیریت وى در «کشاورزی» حائز توجه و تحسین است. از این رو، به نقل برخى از گفتار و تجاربش گوش مى سپاریم:من همیشه گاوهایم را چنان سیر نگه مى داشتم و به آن ها از لحاظ نظافت اصطبل و جهات دیگر، رسیدگى مى کردم که گاوى هاى من از همه گاوهاى ده زورمندتر بودند.گاوآهن، بیل، ماله، کلنگ، اره، تیشه و هر چه از این قبیل که داشتم، همگى همیشه سالم، دسته هاى آنها نو، ریسمان ها هممه نو و محکم بودند و هیچ گاه نمى گذاشتم که این لوازم کار فرسوده گردند…گاو آهن هایى که خریدارى مى کردم همیشه از گاو آهن هاى مردم بلند تر، کشیده تر و سنگین تر بود. هنگامى که زمین را شیار مى کردم، تمام آن آهن را تا به دسته در زمین مى فشردم و چون گاوها زورمند و سیر بودند، به آسانى آن را مى کشیدند…پس از شیار کردن زمین، ریشه هاى گیاهان را حمع کرده و پیش حیوانات مى ریختم… و بعد از غربال کردن بذرها، تخم گندم چاق یک دست را در زمین مى پاشیدم.با رشد گندم ها، به میان خوشه ها رفته و علف هاى هرز را جدا مى کردم و در هنگام خرمت نیز چنان دقت مى کردم که در میان گندم ها، کاه، سنگریزه و کلوخى باقى نماند. لذا محصول بیشترى به دست آورده و گندم مرا ینز به قیمت گران تر مى خریدند… (١٣)
وى در خصوص «آبیاری» نیز ابتکاراتى داشته که عبارت است از:
قبل از رسیدن نوبت آب، کف جوى را با بیل صاف کرده، بریدگى ها و گودال هاى اطراف جوى را تراش مى داد و سوراخ موش ها را مى بست؛ در نتیجه پس از باز کردن آب محل بند، آب به خوبى جارى شده و چیزى از آن تلف نمى شد.
شایان توجه است که وى همیشه مقدارى از سهمیه آب زراعتى خود را به شریک قبلى و بعدى اش، واگذار مى کرد. (١۴)دلدادگی
یکى علماى طراز اول تربت حیدریه، آخوند حاج شیخ على اکبر تربتى (متوفاى ۱۳۳۱ق) است؛ وى پس از سال ها تحصیل در حوزه علمیه نجف اشرف، از سوى آخوند ملا محمد کاظم خراسانی، صاحب کفایة الاصول، (متوفاى ۱۳۲۹ ه.ق.) (١۵) به درجه اجتهاد نائل مى شود؛ به طورى که آخوند خراسانى او را بعنوان «مجتهد جامع الشرایط» معرفى مى کند.
بعد از بازگشت آیة الله تربتى به شهر تربت، فضلاى این دیار پروانه وار در حلقه درسش شرکت کرده و از مکارم و علوم وى بهره مند مى شدند. ملا عباس نیز به محضر درسى ایشان راه یافته و مباحث کفایة الاصول را فرا مى گیرد.
هنوز مدت زمانى از تدریس آیة الله تربتى نگذشته بود که وى از نحوه زندگی، پشتکار و روحیه شاگردش ملاعباس، آگاهى یافته و نسبت به او علاقه مند مى شود. لذا هز ار چندگاهی، از شاگردش مى خواهد که همراه خانواده به شهر منتقل شود؛ ولى در هر بار فقط یک پاسخ مى شنود و آن، این که زندگى روستا را به جهت پدرش برگزیده است! (١۶)زندگى در شهر
پس از فوت پدرش، مجتهد تربتى بر اصرار خود افزود تا این یک بار به وى چنین فرمود:«من به عنوان حاکم شرع، حکم مى کنم که: بر شما واجب است به تربت منتقل شوید و الا، آدم با شتر مى فرستم که اثاث شما را بار کنند و به تربت بیاورند.»
سپس مى فرماید:«ترویج دین، بر شما واجب است و این کار در شهر میسر است.»
حاج آخوند از فرموده استاد گرانقدرش اطاعت کرده و در اواخر ۱۳۲۸ ق. خانواده و زندگى خود را از محیط پر صفا و رفا روستا به شهر تربت انتقال داد و خانه، زمین زراعتی، دام و ادوات کشاورزى را به عنوان امانت به فردى از اهلى روستا واگذار کرد و اثاثیه مورد نیاز را همراه خود آورد… (١٧)
وى براى خانوده اش خانه محقرى اجاره کرده بود…، سرانجام پس از شش سال و چند ماه اجاره و عاریه نشنین، صاحب خانه شد….
پس از ازدواج دخترش، یکى از اتاق ها را براى سکونت وى و دامادش اختصاص داد. (١٨)
او پس از اقامت در شهر، مرتب به محضر مجتهد تربتى رسیده و از درس اصول و شرح منظومه ایشان بهره مند مى شد. آیة الله تربتى ور ار مکلف کرده بود که به جاى او نماز جماعت بخواند؛ لذا ملاعباس، على رغم تمایل، به اصرار و دعوت استادش پاسخ مثبت داده و امامت مسجد را به عهده گرفت. هر از چند گاهی، مجتهد تربتى به مسجد وارد شده و به وى اقتدا مى کرد. تا این که یک روز ملاعباس نماز جماعت را ترک کرده و خدمت استاد گرامى اش عرض کرد:مى ترسم خلوص نیتى که در نماز لازم است، براى باقى نماند!
اما مجتهد فرزانه تربت با نصایح و کلماتی، او را متقاعد کرده که به امامت جماعت ادامه بدهد و این گونه وسوسه ها را به دل راه ندهد. (١٩)استادان
مهمترین استادان وى عبارتند از:۱٫ملا عبدالحمید تربتى (صرف و نحو).۲٫آقاى عالمى (فقه و اصول)۳٫آیة الله حاج شیخ على اکبر تربتى (فقه، اصول و فلسفه).۴٫آیة الله العظمى حاج آقا حسین قمی.۵٫حکیم آقا بزرگ شهیدی. (٢٠)
تکریم دانشمند
ماه رمضان یکى از سال ها، حاج شیخ عباس قمى (۱۳۵۹ – ۱۲۹۴ق) (٢١) در مشهد مى ماند و در مسجد گوهرشاد به سخن رانى مى پردازد؛ ملا عباس تربتى براى بهره مند شدن از محضر محدث قمی، سخن رانى خود در تربت حیدریه ار تعطیل کرده و به مشهد وارد مى شود و به عنوان مستمع، در مسجد گوهرشاد مى نشیند. محدث قمى به محض مشاهده حاج آخوند تربتی، از منبر پایین مى آید و مى فرماید:«با وجود حاج آخوند، زیبنده نیست که من موعظه کنیم… اى مردم! از ایشان استفاده کنید.»
آن گاه از دوست صمیمى اش ملاعباس مى خواهد که تا پایان ماه رمضان در آنجا سخن رانى داشته باشد. (٢٢)بوستان دانش
از همان دوره تحصیل به «مطالعه» اهمیت مى داد؛ دروسى را که مى آموخت، اعراب و معناى صحیح کلمات آن را نیز فرا مى گرفت.
در خصوص «قرآن»، علاوه بر تلاوت آن، از شأن نزول و تفسیر آیات هم آگاهى پیدا کرده و به ذهن مى سپرد.
تمام مسئل فقهى (طهارت تا دیات) را بر اساس فتاواى مراجع تقلید، فراگرفته و در هنگام سفر نیز کتابهایى چون: رساله عملیه، کفایة الاصول، فوائد المشاهد و جالء العیون را همراه برده و به مطالعه مى پرداخت. (٢٣)
یکى از هم معاصرین وى مى گوید:«حاج آخوند از همان زمان جوانى و ایام طلبگی، همین طور بود که الآن هست؛ هر گاه طلاب جمع مى شدند و با هم انسى داشتند، او یا سرش در کتاب بود یا مشغول نماز.» (٢۴)
بر کرسى تدریس
وى در شهر تربت و مشهد، بعد از نماز و منبر صبح، معمولا سه یا چهار درس بیان مى کرد؛ محل تدریس او گاهى مسجد و گاهى مدرسه علمیه بود. (٢۵)
حاج آخوند در «تشویق افراد به علم آموزی» شیوه هایى را به کار مى گرفت؛ از جمله این که، به کسانى که توانایى مالى کافى نداشتند، کمک کرده حتى آن ها را از تربت به مشهد مى فرستاد، هزینه تحصیل آنان را مى پرداخت و به درس خواندن و تربیت اخلاقى دانش آموختگان هم رسیدگى مى کرد.
برخى از آنها را نیز در خانه خود پذیرفته و همانند اعضاى خانوده، مورد محبت و حمایت مادى و معنوى قرار مى داد. (٢۶)
حاج آخوند در خانه نیز قرآن، سواد فارسى و عربى و مسائل دینى را به دخترانش آموزش مى داد، به طورى که دختر بزرگش «جامع المقدمات» را نزد پدر فراگرفته و در خواندن کتاب هاى تفسیر، حدیث و تاریخ مهارت پیدا کرده بود. و پس از بازگشت پسرانش از مدرسه، براى تقویت بنیه علمى آنها، هر روز به آنان درس مى داد. (٢٧)شاگردان
بى شک افراد متعددى (طلبه و غیره) از حوزه درسى حاج آخوند تربتى بهره مند شده اند، که فعلا از اسامى همه آنان اطلاع چندانى نداریم؛ لذا به نام برخى از آنها اکتفا مى شود:
۱و۲٫پسرانش، حجج اسلام آقایان:حاج شیخ حسینعلى راشد (ره) و حاج شیخ محمد امین راشد.
۳٫آیة الله محمد رضا ربانى خراسانی. (٢٨)
۴٫حاج شیخ عبدالرضا تربتى (ره). (٢٩)منبر نور
از جمله اقدامات مستمر وی، مقوله «سخن رانی» است؛ وى پس از اقامه نماز جماعت در سه نوبت، به منبر مى رفت. برنامه ریزى ایشان در این خصوص، چنین بود که: در قسمت اول سخن رانی، چند مسأله شرعى را بیان کرده، سپس موعظه و نکات اخلاقى و در پایان نیز به روضه خوانى مى پرداخت.
ویژگى هاى ملا عباس تربتى در «منبر» عبارت بود از:۱٫پذیرفتن دعوت همه افراد بدون در نظر گرفتن مقام و جایگاه مالى و اجتماعى آنان.۲٫واجب شمردن منبر و موعظه و بیان احکام دینی.۳٫خواندن مرثیه و روضه از روى کتاب.۴٫گویش محلى براى روستاییان.۵٫مقدم داشتن ملاها وعاظ روستاها و شره در سخن رانی.۶٫بیان نکات ضعف منبرى ها، بطور خصوصى و مؤدبانه.۷٫گریستن بر مصائب ائمه(عم) در هنگام روضه خوانی.۸٫سفارش مردم به رسیدگى به حال فقرا.۹٫تشکیل جلسات «پاسخ به سؤالات» پس از پایان یافتن منبر.۱۰٫مزد نگرفتن براى سخنرانی. (٣٠)
هر یک از اهالى تربت حیدریه که در پاى منبر سخن رانى ملا عباس حضور داشته و از کلمات دلنشین و رفتار متواضعانه اش بهره مند شده اند، کم و بیش خاطراتى از منبر وى دارند.وجوهات شرعی
حاج آخوند ملا علاوه بر این که خودش از «وجوه شرعیه» مصرف نمى کرد، از مال خود نیز خمس و زکات مى داد.
وى پس از رحلت پدرش و جدا کردن سهم ارث خواهرش، بجر مقدارى زمین کشاورزى – که نصف آن هم جزو مهریه همسرش بود – مابقى اموال را به عنوان رد مظالم، زکات و خمس پرداخت؛ چرا که مى گفت: «معلوم نیست پدرم حقوق شرعیه اش را کاملا ادا کرده باشد.» (٣١)
همچنین وى از همان زمین زراعتى و موروثى هر سال سر خرمن، زکات گندم را جدا مى کرد و مابقى را به خانه مى آورد… (٣٢)
اهالى روستا و شهر وقتى وجوهات خود را نزد ملا عباس تربتى مى آوردند، وى با نهایت احتیاط، هر یک را در جایگاه مناسب آن قرار مى داد. او در همه عمرش هیچ گاه از سهم امام، زکات، رد مظالم و غیره استفاده شخصى و خانوادگى نبرد. (٣٣) در این باره فرزندش، حسینعلى راشد، مى نویسد:با این که من و برادرم طلبه بودیم، پدرم در تمام مدت عمرش از وجوهات حتى یک شاهى هم نداد. ایشان ما را چنان تربیت کرده بود که واقعا اگر مى خواستیم به وجوهات دست بزنیم مثل این بود که به مار و عقرب دست مى زنیم… (٣۴)
ملا عباس در خصوص نوع برخورد با مراجعین، سه روش را برگزیده بود:
۱٫کسانى را که مستحق گرفتن خمس و زکات مى دانست؛ به اندازه نیازشان مى پرداخت.
۲٫براى گروهى از سادات و … که در نظرش مشتبه الحال بودند؛ از آیة الله العظمى حاج آقا حسین قمى اجازه مى گرفت و به آنان کمک مالى مى کرد.
۳٫دسته اى هم بودند که هیچ گونه صلاحیت و استحقاقى نداشتند؛ وى با این متکدیان و گدایان – که حتى نیمه شب نیز مزاحمت ایجاد مى کردند – با سعه صدر و خوش اخلاقى رفتار مى کرد و مقدارى از نان و غذاى خانواده اش را به آنان مى داد؛ اما حاضر نبود از خمس و زکات چیزى به آن ها بپردازد.
آقاى راشد در این خصوص نقل مى کند:من همیشه به پدرم مى گفتم: شما همین اندازه که به مردم بگویید که باید حقوق شرعیه خودشان را بدهند اما خودتان قبول نکنید که در اخذ و مصرف آن واسطه باشید. ولى پدرم مى فرمود:«موارد زیادى هست که من مى دانم اگر قبول نکنم، آن آدم اصلا حقوق شرعیه خود را نمى دهد و از آن مى ترسم که من نیز به خاطر راحتى خودم، شریک گناه او شده باشم و نیز بعضى مستحقان هستند که در آن صورت، ممکن است چیزى به آن ها نرسد…» (٣۵)
سفرهاى زیارتی
آخوند تربتى در دو نوبت به زیارت کربلا موفق شده بود؛ یک بار در سنین ۳۴ سالگى که سفرش هفت ماه به طول انجامید. روزى که زائر عارف کربلا به روستایش برگشت، خانه از جمعیت پر شده و به دور حاج آخوند حلقه زده بودند؛ در همین موقع، فردى به پا خاسته و مى گفت:«دین آمد، ایمان آمد، نور آمد، رحمت آمد، برکت آمد، نماز آمد…» (٣۶)
بار دوم زمانى بود که جنگ بین المللى اول به پایان رسیده بود. در سال هاى جنگ، شیعیان که به زیارت موفق نشده بودند، از همه جاى ایران به جناب کربلا حرکت مى کردند؛ حاج آخوند و پسرش آقاى راشد نیز با یکى از قافله هاى تربت حیدریه همراه شدند.
در این سفر که حدود شش ماه طول کشید، حاج آخوند غالبا پیاده راه مى پیمود. اقامه نماز جماعت، سخنرانى و تفقد از حال زائران، از برنامه هاى همیشگى وى بود… (٣٧)
وى در سال ۱۳۰۶ ش. عازم محکه شد؛ از آنجا که معلوم نبود گذرنامه خواند داد یا نه، بعضى مى گفتند: قاچاق مى رویم. اما حاج آخوند مى گفت:«من چنین کارى نمى کنم؛ با آن که بى نهایت مشتاق زیارت مکه هستم، ولى بر خلاف معمول و قانون حاضر نیستم.»
خوشبختانه به همه آنها گذرنامه دادند و به زیارت مشرف شدند. حاج آخوند با وجود بیمارى و درد شدید دست، براى هر یک از خویشاوندان و دوستانش (متوفا و زنده)، طواف هاى متعددى انجام مى داد؛ حتى به نیابت بیش از هفتاد نفر، نماز طواف نساء خواند… چرا که در صورت صحیح نبودن قرائت نماز، حجاج و زائران از جهت «همسر» محل نمى شوند. (٣٨)سجایاى اخلاقی
در این زمینه به نقل، دو داستان از «فضائل اخلاقی» ملا عباس تربتی، تبرک مى جوییم:
شکیبایی، گاهى مواقع برخى از هم ولایتى هاى آخوند، سهمیه آب وى را قطع کرده و به زمین خود مى بستند. حاج آخوند پس از تحقیق، مشاهده مى کرد که دیگرى آب را به زمین خود باز کرده است؛ بدون هیچ پرخاش و عصبانیتی، به آن شیخ مى فرمود:«هر وقت زمین شما آب خورد آب را باز کنید که پایین بیاید.» (٣٩)
تقوا؛ در سالهاى جنگ بین المللى اول (۱۲۹۷ – ۱۲۹۳ش) عالوه بر قحطی، بیمارى هاى متعددى مثل وبا و آنفولانزا شایع شده بود. در خانواده حاج آخوند به جز کدبانوى آن، مابقى به بیمارى مبتلا شده بودند که در پایان، کودک خردسال وى نیز از دنیا رفت.
دکتر ضیاء الاطباء ۰ که از مریدان خاص آخوند بود – پس از آگاهى از بیمارى و فقر غذایى و اقتصادى این خانواده، یک روز به عیادت آنان آمده و مبلغى پول را کنار بستر حاج آخوند مى گذارد. ایشان مى پرسد:
این چیست؟پولى است که شخصى براى مصارف این چند بیمار، داده و از وجوهات شرعیه نیست.چه کسى داده است؟فلان شخص داده است و به من سپرده که نگویم؛ اما چون پرسیدید، ناچار شدم که بگویم!
حاج آخوند که آن شخص را مى شناخت، در حالى که اشک از دیدگانش جارى بود، فرمود:«حضرت آقا! در این قحطی، که مردم از گرستگى مى میرند، این آدم عروسى راه انداخت و از مشهد مطرب زنانه آورد و مبلغ ها صرف عرق و شراب کرد و داد مردم مسلمان خوردند!»
سپس فرمود:«آیا شما روا مى دانیم که من از چنین آدم، پول قبول بکنم؟ من راضى هستم بمیرم و از چنین کسان، نوشدارو نگیرم!»
دکتر که سخت منقلب شده و به گریه افتاده بود، پول را برداشت و به صاحبش بازگرداند. (۴٠)دعوت به نیکی
آخوند ملا عباس تربتى در راستاى گسترش «معروف» و محو «منکر»، از شیوه هاى متعددى بهره مى گرفت؛ که به جند نمونه آن اکتفا مى شود:تکریم انسانیت
روزى که وى براى معالجه دخترش به نزد پزشک رفته بود، مشاهده کرد خانم بیمارى براى بار دوم پیش دکتر آمده و بین آنان چنین گفت و گویى رخ داده است:نسخه سابق کو؟نسخه را خوردم.یعنى کاغذ را جوشاندى و خوردی؟!آری.حیف آن نانى که شوهرت به تو مى دهد!
حضار از این مسئله به خنده در آمدند؛ پزشک مجددا براى او نسخه اى نوشته و به او فهماند که داروها را از عطارى بگیرد و بخورد، نه نسخه را. ساعتى بعد از این ماجرا – که همه بیماران معالجه شده و رفته بودند – حاج آخوند پس از دعا در حق پزشک، براى معالجه فرزندش چنین گفت:«مى خواستم خدمت شما عرض کنم آن کلمه اى که به آن زن گفتید و زن هاى دیگر خندیدند، آن زن در میان بقیه شرمسار شد؛ خوب نبود.» (۴١)اصلاح نه افساد
در دهه عاشوراى یکى از سال ها، واعظى بالاى منبر به استاندار خراسان حملات شدیدى کرد … تا این که در جلسه اى خصوصی، ملا عباس مؤدبانه از آن واعظ پرسید:
شما چرا در بالاى منبر از اشخاص، با ذکر نامشان، به بدى یاد مى کنید؟
وى در پاسخ گفت: براى نهى از منکر.
ملا عباس گفت: در کجا این دستور داده شده که بالاى منبر، کسى را به نام بد بگویید آن هم نسبت به امرى که صحت آن ثابت نشده است؟!… و اگر فرضا آن شخص مرتکب گناهى هم شده باشد همین که در بالاى منبر آبرویش برود، در مقام لجاجت و ستیز بر مى آید.
و در ادامه فرمود:
کسى که حاکم جایى مى شود، اشخاص مختلفى از او توقعاتى دارند؛ هر گاه به منافع آن ها زیانى برسد یا توقعات آنان برآورده نشود، ممکن است به او نسبت هاى ناروایى بدهند و از طریق امثال شما و از این راه (منبر)، از او انتقام بکشند. البته چه بسا آن حاکم و مسئول هم آدم خوبى نباشد و گناهانى داشته باشد؛ اما این افراد شاکى هم معلوم نیست که عادل و راستگو باشند.
آن واعظ گفت: آخر همه مى گویند.
مرحوم حاج آخوند گفت: مگر آنچه همه مى گویند، صحیح و حجت است…
در پایان هم چنین به روشنگرى پرداخت:
ممکن است یک نفر چیزى به دروغ بگوید و در دهان مردم اندازد و آنها نیز مطلب بى اساس را بازگو کنند. بنابراین، هرگاه خودتان چیزى را دیدید یا دو شاهد عادل نزد شما گواهى دادند، در آن صورت قبول کنید… آن گاه فاعل منکر را در خلوت نصیحت کنید و اگر نپذیرفت، بر اساس شرایط [دینى و اجتماعی] از آن منکر جلوگیرى کنید… (۴٢)تأثیر نماز جماعت
زمستان فرا رسیده بود؛ ملا عباس تربتى همراه چند نفر به مشهد مى آمدند؛ بارش برف و تاریکى شب، باعث شده که به قهوه خانه اى وارد شوند. در میان مسافران، چند پسر و دختر پولدار به شراب خوارى و رقص پرداخته بودند؛ حضور ناهمگون مسافران در این شب تاریک، نگرانى ها و سؤالاتى ایجاد کرده بود. یکى از شاهدان نقل مى کند:
من با مشاهده این وضع، هراسان شدم و گفتم نکند یا از جانب آخوند نسبت به این ها تعرضى بشود یا از جانب آنها به ایشان اهانت شود! لذا آماده شدم که در صورت اهانت به حاج آخوند، در مقام دفاع برآیم.
وى در ادامه مى گوید:
حاج آخوند وارد قهوه خانه شد، انگار نه کسى را مى بیند و نه چیزى مى شنود. پس از پرسیدن قبله از قهوه چی، به نماز ایستاد و دوستانش نیز به وى اقتدا کردند؛ من هم وضو گرفته و اقتدا کردم. عده اى مسافران هم کم کم به صف جماعت پیوستند؛ قهوه چى نیز تحت تأثیر قرار گرفته و به نماز جماعت پرداخت.
پس از پایان نماز، هیچ یک از آن جوانان دیده نشدند. آری، آنان بساط گناه را برچیده و با اتومبیل خود شبانه فرار کرده بودند. (۴٣)رعایت حقوق دیگران
وى عالم عامل و واعظ متعظى بود که در سراسر زندگی، به حقوق دیگران ارج نهاده و هنجار هاى اجتماعى را رعایت مى کرد. آقاى راشد در این زمینه مى نویسد:هر گاه بام خانه اش را کاه گل مى کرد، مقدارى از بام همسایه را هم که متصل به خانه اش بود، کاه گل مى کرد. هیچ گاه برف خانه اش را در کوچه نمى ریخت و ناودان خانه اش را به کوچه نمى گذاشت و ما را نهى می کرد که در جوى آب که به خانه هاى مردم مى رود، چیزى بشوییم. (۴۴)
وى کم ترین تجاوزى به احدى نکرد و آزارى به کسى نرساند… دکتر ضیاءالاطباء نقل کرده است:…بیماران بعضى روى نیمکت و برخى هم روى زمین نشسته بودند، من به معاینه یکایک آنها مى پرداختم؛ در این اثنا، حاج آخوند (ره) همراه دخترش که مریض بود، آمد. من تعارف کردم که بیایند جلو تا معاینه کنم؛ ایشان قبول نکرده و گفت: این بیماران پیش از من آمده اند و من در نوبت خودم مى آیم. (۴۵)
طبیب دوار
حاج آخوند حتى بعد از نیمه شب زمستان و نیمه روز تابستان، براى رفع حاجت مردم مى شتافت؛ چرا که خود را براى کارهاى شرعى و خدمت به مردم وقف کرده بود. آقاى راشد در این رابطه مى گوید:من که نزدیک به چهل سال از عمرم را در زمان حیات مرحوم حاج آخوند گذرانده ام، با اطمینان مى گویم: او مردى بود که «نفس» خود را کشته بود؛ مثلا پیش مى آمد که گاهى بعد از نیمه شب در خانه ما را مى زدند و ما با وحشت از خواب بیدار مى شدیم، مى دیدیم کسى است از خانه اى آمده و مى گوید: «فلانى در بستر احتضر است، آقاى آخوند به بالینش بیایند.» فورا، بى تأمل و بى کم ترین اکراه، مانند پرنده سبکبالى بر مى خاست وضو مى گرفت و مى رفت. (۴۶)
وى با همه زهد و عبادتى که داشت، از آنها نبود که «مقدسی» را شغل خود قرار مى دهند بلکه به تمام امور معمولى زندگى مى رسید؛ از قبیل: رفتن به مهمانی، عیادت مریض، تشییع جنازه، مجلس عقد و خودش نیز همیشه مهمان مى پذیرفت.
ایشان به درد دل مردم کوش داده، در رفع گرفتارى هاى آنان مى کوشید و اختلافات خانواده ها، روستاها و… را حل و فصل مى کرد. (۴٧)
بسیار اتفاق مى افتاد که پس از اقامه نماز، منبر و تدریس به خانه آمده، مى خواست اندکى بخوابد که در خانه را مى زدند… خانواده اش مى خواستند جواب ندهند ولى ایشان مى گفت ببینید کیست…
متأسفانه بیشتر اوقات، براى رفت و برگشت حاج آخوند، مرکب سوارى نمى آوردند و ایشان مسیر را پیاده مى پیمود در حالى که کتابهایى را نیز غالبا با خود همراه داشت؛ مانند رساله علمیه و فوائد المشاهد. (۴٨)ثبت اسناد
در آن زمان که قانون اداره و دفاتر «ثبت اسناد» وجود نداشت، علماى دینى معاملات مردم را نوشته و امضاء مى کردند؛ این اسناد در ادارات دولتى از اعتبار قانونى و حقوقى برخوردار بود.
موضوع این سند ها مختلف بود؛ مانند ازدواج، طلاق، بیع قطعى و شرطی، رهن، اجاره، وکالت، صلح، اقرار، هبه و وصیت.
از آن جه که بسیارى از مردم بى سواد بودند، عده از خوانین، پولداران و صاحب منصبان، با حیله هایى از مردم سند مى گرفتند و به اجرا مى گذاشتند.
ملا عباس تربتى به فرزندش مى گفت:«من نیز پس از فراغت از دوره تحصیل و طلبگى – که به عنوان ملاى محل شناخته مى شدم – گاهى مردم سندى اگر داشتند، براى آنها مى نوشتم و مهر مى کردم و پول نمى گرفتم و آنها از این کار متحیر مى شدند [که چرا پول نمى گیرم]. تا آن که روزى از جانب شخصى از متنفذین، از من خواسته شد سندى برایش بنویسم در موردى که حق با او نبود، و من حاضر نشدم آن را بنویسم، و چون دیدم مورد اصرار و فشار قرار مى گیرم، مهر اسمم را گذاشتم روى سنگ و با تیشه زدم خرد کردم و عهد کردم که مادام العمر براى کسى سندى ننویسم.»
آرى، ملاعباس تربتى از آن به بعد، نه سندى نوشت و نه سندى را امضاء کرد. (۴٩)احقاق حق
کسانى که به عنوان دادخواهى نزدش مى آمدند و از خان محل، حاکم یا شخص دیگر شکایت داشتند و …، ایشان در یک کاغذ کوچک نامه اى به طرف مقابل مى نوشت؛ بدین گونه که:«بسم الله الرحمن الرحیم؛ جناب…! ان شاء الله موفق باشید. فلانى چنین مى گوید… اگر راست است و خداى ناخواسته به تعدى شده، امید است از مشار الیه (مشار الیها)رفع تعدى بشود و هر گاه خسارتى به او رسیده، [جبران شود]. ان شاء الله عند الله و عند الرسول، مثاب و مأجور خواهید بود. عباس.» (۵٠)
همیشه افرادى که به آن ها نامه مى نوشت ترتیب اثر مى دادند؛ مثلا اگر کسى ار توقیف کرده بودند، رها مى کردند؛ اگر از کى جریمه اى مى خواستند، مى بخشیدند و اگر آن فرد مدیون بود، مهلتش مى دادند.
در یکى از این قضایا، خانمى به ملاعباس گفت: خان پس از خواندن نامه، آن را پاره کرد و دور انداخت. وى از این موضوع دلگیر شد؛ با رسیدن این خبر به گوش آن خان، نزد حاج آخوند آمد و پس از احوال پرسی، نامه را از جیب در آورده، بوسید و به معظم له نشان داد و گفت:
من تمام نامه هایى را که از شما دریافت کرده ام، نگه داشته و وصیت کرده ام که پس از مرگم، آن ها را در لاى کفنم بگذارند تا نزد خداوند وسیله نجاتم باشد.
و بعد ادامه داد:
من به این زن گفتمک الآن مى خواهم بخوابم و فلانى هم این جا نیست که بگویم شوهرت را آزاد کند، ولى در هنگام عصر که آمد، مى گویم برود و شوهرت را آزاد کند. با این وجود، نزد شما آمده و چنین دروغى گفته است! (۵١)آداب خطبه عقد
از جمله مراجعات عمومى مردم نزد ملاعباس تربتی، مسأله «عقد ازدواج» بود. سیره مستمر ایشان در این قبیل مراسم، عبارت بود از:۱٫دختر را اجازه ولى اش و زنى را که شوهرش وفات کرده، به عقد ازدواج طرف مقابل در مى آورد.۲٫خطبه عقد ازدواج را هزگر براى زن مطلقه اجرا نمى کرد.۳٫براى مردى که همسر داشت، عقد موقت جارى نمى کرد.۴٫هرگز براى فردى صیغه طلاق جارى نساخت.۵٫در مجالس عقد به موعظه مى پرداخت و تأکید مى کرد که: مهریه ها سبک باشد، نیت ها را براى خدا خالص کرده و از تجملات و اسراف بپرهیزند.۶٫وى براى مجلس عقد، اجرت و پولى قبول نمى کرد؛ زیرا اجراى خطبه عقد را بر خودش واجب مى دانست. (۵٢)
سفره احسان
در سومین سال جنگ بین المللى اول (حدودا ۱۲۹۶ ش) به سبب عدم بارندگى، قحطى شدیدى رخ داده بود؛ در آن سال با کوشش ملاعباس و دیگر خیرخواهان تربت حیدریه، جایگاهى تأسیس شد تا به افراد بى بضاعت کمک شود.
پس از ذخیره سازى انواع حبوبات، چون: گندم، جو، ماش، ارزن و عدس، عده اى به پختن غذا مشغول مى شدند؛ ملا عباس همه روزه بعد زا نماز صبح به کنار دیگ هاى بزرگ آمده و از چگونگى کار آشپزها آگاه مى شد. با پخته شدن غذا، مردم گروه گروه مى آمدند و سهمیه خود را مى گرفتند.
در ضمن براى فقرای، محل جایگاهى ترتیب داده بودند تا شبانه روز در آن جا سکونت داشته باشند. (۵٣)آشناى دل
در سال ۱۳۰۱ ش. زلزله اى در «تربت حیدریه» رخ داد که برخى از روستاهاى جنوبى شهر به کلى ویران شده و بیش از هزار نفر کشته شدند.
وقوع زلزله در هنگام سحر، باعث شد که مردم ناله کنان به کوچه، خیابان و بیابان وارد شوند و این در حالى بود که باران نیز به شدت مى بارید.
ملاعباس تربتى مردم را به خواندن نماز آیات و سپس نماز صبح فراخواند؛ برپایى مراسم نماز و دعاء به قلب ها آرامشى بخشید؛ تا این که پس از طلوع آفتاب، از گوشه و کناب خبرهاى تأسف بارى به دست آمد. ملاعباس پس از اطلاع از تخریب چند روستا، پیاده به راه افتاد و در خیابان هاى شهر به عده ازتجار و کسبه مى گوید:«چلوار، متقال و کرباس، هر چه دارید، با سدر و کافور براى مردگان، و خوراک و پوشاک براى زنده ها زود بفرستید.»
وى سپس به چند روستاى شمالى شهر – که سالم مانده بودند – پیغام مى دهد که هر اندازه ممکن است مردان با بیل و کلنگ و آذوقه، زود خودشان را برسانند.
آخوند تربتى در حدود ظهر بود که به روستاهاى زلزله زده مى رسد؛ کم کم مردم نیز از شهر و روستاها مى آیند.
از آن جایى که هوا بو گرفته و منظره روستاها، دل خراش و وحشتناک بود، نیروهاى امدادى پس از یک روز کار به محل زندگى خود بر مى گشتند. اما روحانى سخت کوش و مهربان تربت، تا سه شبانه روز همراه زلزله زدگان ماند.
وى بر حسب توانایى و حرفه افراد، از همان ساعت اول ورود نیروهاى مردمی، آنان را به چهار دسته تقسیم مى کرد:
الف) براى بیرون آوردن اجساد
عده اى را مأمور در آوردن اجساد از زیر آوار کرده و به آنان سفارش مى کرد: خاکها و خشت ها را به گونه اى کنار بزنند که اگر کسى هنوز زنده است، بیشتر صدمه نبیند و پیکر مرده ها نیز بیشتر مجروح نشود.
ب)حفر کردن قبر
به افراد گورکن هم آداب و احکام آن را یاد مى داد.
ج)تهیه کفن
برخى را نیز در نحوه بریدن پارچه ها و تهیه کفن آموزش مى داد.
د)غسل دادن اموات
به تعدادى از غسال ها هم چگونگى غسل و احکام واجب و مستحبى را مى آموخت.
در روستاهاى زلزله زده حدود بیست جایگاه غسل (غسال خانه) ساخته شده بود؛ آخوند تربتى به همه این اماکن رفت و آمد مى کرد. و به غسال ها هم سفارش مى کرد که هر یک از اموات را بر اساس شرایط غسل (کامل، جبیره ای، تیمم) بدهند و در پایان نیز بر همه جنازه ها شخصا نماز مى خواند.
از دیگر اقدامات بسیار مؤثر وی، این بود که به بازماندگان هر یک از قربانیان، دلدارى داده و پس از تعزیت و نصیحت، احکام ارث را برایشان بازگو مى کرد؛ سوگواران نیز با مشاهده زحمات مخلصانه آخوند تربتى در وجود خود آرامشى احساس کرده و از شدت اندوهشان کاسته مى شد.
یکى از افراد، مشاهدات خود را این گونه بازگو کرده است:«حاج آخوند در آن سه شبانه روز، نه غذا خورد و نه خوابید. همه آن فضا از عفونت [اجساد] چنان بود ه کسى تاب نمى آورد؛ به همین جهت، مردم دسته دسته مى آمدند و مى رفتند. اما او تمام این سه شبانه روز همه کارها (بیرون آوردن جنازه ها، انجام غسل، تکفین، اقامه نماز، تدفین و …) را به خوبى سامان داد!»
با رسیدن خبر زلزله و تلاش هاى خستگى ناپذیر ملاعباس تربتى به تهران، زئیس الوزراى وقت با ارسال تلگرافی، از زحمات وى تشکر به عمل آورد؛ اما آخوند مى گفت:«این، وظیفه دینى ما و واجب کفایى بود و اگر انجام نمى دادیم، همه گناهکار بودیم.»
دکتر امیر اعلم و هیئت همراهش پس از آمدن به تربت و مشاهده روستاهاى زلزله زده و جویا شدن از اقدامات چشمگیر و مؤثر آخوند، به منزل وى مى آیند؛ ایمر اعلم خطاب به ملا عباس مى گوید:«شما یک نفر، با اندازه یک اداره بیشتر کار کرده اید!»
شایان توجه است که در همان سال (۱۳۰۱ ش)، آمریکایى ها مبلغ هنگفتى براى زلزله زدگان مى فرستند مشروط به این که با دست حاج آخوند در بین مردم تقسیم شود. آقاى راشد در این زمینه مى نویسد:پدرم قبول نکرد، آنچه مردم اصرار کردند و گفتند: اگر قبول نکنید پول را بر مى گردانند. گفت: مى خواند برگردانند یا برنگردانند؛ من قبول نمى کنم.بالاخره چون پدرم قبول نکرد، کمیسیونى از چند نفر تشکیل دادند و پول به آن کمیسیون داده شده که تقسیم شود. اما گمانم، آن پول را به مصرف ساختن مریضخانه اى رساندند. (۵۴)
بینش سیاسی
در جریان «مشروطه» آخوند ملا محمد کاظم خراسانى براى همه شاگردانش – که علماى ولایات ایران بودند – احکامى صادر کرده بود؛ از جمله براى حاج شیخ على اکبر تربتی. به موجب این دستور، مجتهد تربتى به ریاست انجمن شهر تربت منصور شده بود. قرار بر این بود که براى هر یک از لوک هفتگان تربت، «انجمن محلی» تأسیس شود؛ لذا مجتهد تربتی، ملاعباس را براى ریاست بلوک «زاوه» انتخاب کرده بود.
معظم له در این باره فرموده است:از طرف انجمن شهر نامه اى براى من آوردند که ریاست آن انجمن را قبول کنم؛ من از آورندگان (آورنده) نامه پرسیدم که: انجمن چیست و مشروطه یعنى چه و مى خواهند چه کار بکنند؟ به من جواب دادند که: آقایان علما در نجف چون دیده اند که دولتى باید باشد و مالیات و سرباز باید گرفته شود تا نظم مملکت برقرار باشد و حکامى و اداراتى و قوانینى باید در کار باشد، براى آن که این کارها موافق با احکام شرع انجام گیرد… تصمیم گرفته اند کهدر همه ایالات و ولایات، انجمن هایى از مردم صالح آن محل تشکیل شود و آنها [هم] نمایندگانى را به تهران بفرستند که عادل و محل وثوق باشند…با خود گفتم: این، همان آرزویى است که هر مسلمان متدین دارد! چه بهتر از این.
وى اسامى اعضاى شهر را مى پرسد که متأسفانه فردى از آنها، آدم مثبتى نبود؛ لذا ابهامات و نگرانى هایى در دلش ایجاد شده و على رغم اصرار مردم، عضویت و ریاست را نپذیرفت. (۵۵)هاله اى از نور
در صبح روز یکشنبه ۱۷ /۷ /۱۳۲۲ ش. پس از اداى نماز صبح، در حالى که به سمت قبله خوابیده و عبا را بر روى خود انداخته بود، ناگهان پیکرش همانند آفتاب، نورانى و چهره اش تابناک گردید. وى از جاى خود تکانى خورد و چنین عرضه داشت:سلام علیکم یا رسول الله!شما به دیدن من بى مقدار آمدید!
پس از آن، درست مانند این که کسانى یک به یک به دیدنش مى آیند، بر حضرت امیرمؤمنان علی(ع) و یکایک ائمه تا امام دوازدهم سلام کرده و از آمدن آن اظهار تشکر مى کرد. همچنین بر حضرت فاطمه (س) و سپس بر حضرت زینب(س) سلام کرد؛ در این هنگام در حالى که به شدت مى گریست، گفت:بى بی! من براى شما خیلى گریه کرده ام.
آنگاه به مادر خودش سلام کرده و گفت:مادر! از تو ممنونم، به من شیر پاکى دادی.
پس از دو ساعت از طلوع آفتاب، این روشنایى که بر پیکرش مى تابید، از بین رفت و به حال عدى برگشت؛ به گونه اى که رنگ چهره اش به زردى گرایید. در این رابطه، آقاى راشد مى گوید:در یکى از روزها… به ایشان گفتم: ما از پیامبران و بزرگان چیزهایى به روایت مى شنویم و آرزو مى کنیم که اى کاش خود ما بودیم و مى فهمیدیم… اکنون چنین حالتى از شما دیده شد؛ من دلم مى خواهد بفهمم که این، چه بود؟!وى در هر بار، سکوت مى کرد تا این که فرمود:«من نمى توانم به تو بفهمانم؛ خودت بر بفهم.» (۵۶) (۵٧)
عروج به ملکوت
عارف پیر تربت در سال هاى پایان حیات دنیوی، نزدیک به دو سال در بستر بیمارى بود؛ سرانجام در روز یکشنبه ۲۴ مهرماه ۱۳۲۲ (۱۷ شوال ۱۳۶۳) در حالى که نماز صبح را به صورت خوابیده خوانده بود، حالت احتضار در وجودش پدیدار شد. وى تا آخرین لحظه با هوشیارى کامل، کلماتى را زمزمه کرده و به رحمت واسعه الهى چشم دوخته بود.
پس از حدود دو ساعت از طلوح خورشید، به ناگاه در افق باور شیفتگان فضیلت، سرخى غروب نمایان شد و روح تابناک آخوند ملا عباس تربتى در شاخسار رضوان آشیان گرفت!
پیکر مطهر آن فرزانه بر روى دست هاى دل سوختگان به سوى مشهد مقدس، تشییع و در زاویه شمال غربى (آخرین غرفه صحن نو) بارگاه قدس رضوى به خاک سپرده شد.
سالک سبزوارى در ماده تاریخ ارتحال وى سروده است:
به تاریخش رقم زد، کلک «سالک» به حق دست ارادت داد عبا::همان، ص۱۹۰ و ۱۹۱ و تاریخ علماء خراسان، ص۲۶۸ و ۲۶۹٫:::
استاد فقید مرحوم على قندهارى تربتى در خصوص وصیت وی، گفته است: حاج آخوند فرموده بود:«مرا در صحن مطهر دفن کنید که قدم زیارت کنندگان حرم روى چشم هایم باشد… و بر سنگ لوح هم این آیه نوشته شود: «و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید»…» (۵٨)
و آقاى جلال رفیع مى گوید:«… و چنین بود که حاج آخوند، از حاکمیت طاغوت در عهد پهلوى به کهف ولایت در آستان قدس رضوى پناه برد…» (۵٩)
در آیینه گفتار
امام خمینی(قدس سره):«مرحوم حاج آخوند ملا عباس، پدر آقاى راشد، یک وقت در راه مسافرت وارد قوه خانه اى مى شود… نماز که تمام مى شود، مى بیند از آن جوان ها و آن بساطشان خبرى نیست و خودشان رفته اند… حاج آخوند ملا عباس آنچه را به عنوان تکلیف تشیص داد، عمل کرد؛ کار خودش را کرد، کارى به این نداشت که آن ها خوششان مى آید و از او تبعیت مى کنند یا نه. چون کسى که اتکال بهخداوند تبارک و تعالى دارد، از این که تنها بماند ابدا نمى ترسد…» (۶٠)
حاج سید على رضا مدرسى لب خندقی:«همان طور که در حالات حبیب بن مظاهر یا اصبغ بن نباته و امثال آن ها از صحابه خاص شنیده اید، مرحوم حاج آخوند ملاعباس هم همین طور بود…» (۶١)
آیة الله العظمى حاج آقا حسین قمى (۱۳۶۶ – ۱۲۸۲ ق): (۶٢)«حاج آخوند نه فقط از خوبان عالم اسلام است بلکه از خوبان دنیا است!» (۶٣)
حکیم میرزاى عسکرى معروف به «آقا برگ شهیدی» (متوفاى ۱۳۵۵ق):«حاج آخوند مرد فوق العاده اى است و اگر به این شدت تعبد نمى داشت، مى توانست به جاى منطقه خراسان، دنیایى را تحت تأثیر قرار بدهد.» (۶۴)
آیة الله جنتی: «حاج آخوند تربتی، پدر آقاى – راشد، رضوان الله علیه – از نوادر روزگار بود و در بسیارى از جهات واقعا دومى نداشت. ایشان در تقوا و خلوص، عالمى استثنایى بود…» (۶۵)
بدیع الزمان فرزانفر: «دنیا به دور این مرد نگشته است. یعنى بویى از دنیادارى در وجودش نیست.» (۶۶)
جلال رفیع (۶٧) :«وى نه فقطه به عنوان شخص بلکه به عنوان شخصیت و به عنوان آدم و انسانى با مجموعه اى از فضیلت ها کمیاب و نایاب، مورد توجه و نیاز ما است. ما کیمیاى اخلاق و مکام اخلاقى را در وجود او و امثال او جستجو مى کنیم… او از مردمى ترین شخصیت هایى است که در همان حال، از عابدترین آنان بوده است؛ مردى که براى خدا خود را وقت مردم کرده بود…»
* محمد ابراهیم احمدی(١) نام این شهر تا قرن هفتم هجرى «زواره» بود؛ پس از ارتحال قطب الدین حیدر – عارف مشهور – و دفن وى در این شهر، به «تربت حیدریه» نامیده شد. (جغرافیاى تاریخى شهر ها، عبدالحسین نهچیری، ص۳۱۶، چ۱، ص۱۳۷۰).(٢) بیشتر مطالب این مقاله، برگرفته از فضیلت هاى فراموش شده» است؛ تألیفات حسینعلى راشد، تهران، اطلاعات، چ۱۶، ۱۳۸۰ ش، ص۱۳۳، ۱۵۹ و ۱۶۰٫(٣) همان، ص۱۶۰ و ۱۶۱٫(۴) همان.(۵) همان، ص۱۶۱ و ۱۶۲٫(۶) همان، ص۱۶۱ و ۱۶۲٫(٧) همان، ص۱۵۵ – ۱۵۳٫(٨) همان، ص۱۶۲ و ۱۶۳٫(٩) همان، ص۱۶۲ و ۱۶۳٫(١٠) همان، ص۱۵۴، ۱۵۵، ۱۷۲ – ۱۷۴ و ۱۸۵ -۱۸۹٫(١١) همان، ص۱۰۲، ۱۰۳، ۱۱۰، ۱۱۱، ۱۳۱، ۱۷۵ و ۱۷۶٫(١٢) همان، ص۱۱۱، ۱۱۹، ۱۲۲ و ۱۲۳٫(١٣) همان، ص۱۸۹ و ۱۹۰٫(١۴) همان، ص۱۲۳ و ۱۲۴٫(١۵) گلشن ابرار، ج۱، ص۴۴۴ – ۴۳۱٫(١۶) فضیلت های…، ص۱۶۳ و ۱۶۴ و تاریخ علماء خراسان، میرزا عبدالرحمن، ص۲۶۸، دیانت، مشهد، ۱۳۴۱٫(١٧) فضیلت های…، ص۱۶۷ – ۱۶۴٫(١٨) همان، ص۱۵۰، ۱۷۰، ۱۷۶ و ۱۷۷٫(١٩) همان، ص۱۷۲٫(٢٠) همان، ص۶۵، ۱۶۳، ۱۶۴ و ۱۷۲ و گلشن ابرار، ج۲، ص۵۹۲٫(٢١) ر.ک: گلشن ابرار، ج۲، ص۵۷۶ – ۵۷۱٫(٢٢) فضیلت های…، ص۸ و ۹ و سیماى فرزانگان، رضا مختاری، ص۱۵۳، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، چ۶، ۱۳۷۲٫(٢٣) فضیلت های…، ص۱۸۹ و ۱۱۰٫(٢۴) همان، ص۱۳۲٫(٢۵) همان، ص۱۰۹، ۱۳۱ و ۱۷۲٫(٢۶) همان، ص۱۵۹ – ۱۵۶٫(٢٧) همان، ص ۱۵۶٫(٢٨) همان، ص۲ و ۳، مقدمه.(٢٩) همان، ص۱۳۲٫(٣٠) همان، ص۱۰۳، ۱۰۸، ۱۰۹، ۱۱۵ و ۱۷۴٫(٣١) همان، ص۱۰۲٫(٣٢) همان، ص۱۰۲ و ۱۰۳٫(٣٣) همان، ص۱۰۱ و ۱۷۷٫(٣۴) همان، ص۱۰۱ و ۱۰۲٫(٣۵) همان، ص۱۸۳ – ۱۳۱٫(٣۶) همان، ص۱۳۳٫(٣٧) همان، ص۱۴۴ – ۱۴۲٫(٣٨) همان، ص۱۴۴ و ۱۴۵٫(٣٩) همان، ص۱۲۳٫(۴٠) همان، ص۱۸۰ و ۱۸۱٫(۴١) همان، ص۱۲۵ و ۱۲۶٫(۴٢) همان، ص۱۲۶ و ۱۲۷٫(۴٣) همان، ص۱۲۹ – ۱۲۷٫(۴۴) همان، ص۱۲۴٫(۴۵) همان، ص۱۲۵٫(۴۶) همان، ص۱۰۶ و ۱۰۷٫(۴٧) همان، ص۱۰۱٫(۴٨) همان، ص۱۰۸ و ۱۱۱۰٫(۴٩) همان، ص۱۰۴ و ۱۰۵٫(۵٠) همان.(۵١) همان، ص۱۰۵ و ۱۰۶٫(۵٢) همان.(۵٣) همان، ص۱۴۲٫(۵۴) همان، ص۱۴۱ – ۱۳۸٫(۵۵) همان، ص۱۷۰ و ۱۷۱٫(۵۶) همان، ص۱۴۹ و ۱۵۰٫(۵٧) یادآورى مى شود که از این عالم فرزانه، کرامات دیگرى نیز در کتاب فوق ثبت شده است.(۵٨) کهف /۱۸٫(۵٩) فضیلت های…، ص۹۴٫(۶٠) همان، ص۳۰٫(۶١) همان، ص۳۲٫(۶٢) ر.ک: گلشن ابرار، چ۲، ص۶۰۱ – ۵۹۰٫(۶٣) فضیلت های…، ص۱۳۴٫(۶۴) همان، ص۱۳۳ و ۱۳۴٫(۶۵) همان، ص۴ و ۵٫(۶۶) فضیلت های…، ص۱۳۰٫(۶٧) شایان توجه است که نامبرده، با قلم شیواى خود، بر کتاب «فضیلت هاى فراموش شده» دیباچه اى مفصل و دقیق نوشته و بارها از شخصیت جامع ملاعباس تربتى قدس سره، ستایش کرده اند.
به نقل از حوزه علمیه خراسان
***********************************
زمانی که مرحوم «حاج شیخ علی اکبر تربتی» که از شاگردهای مجتهد حوزه درس مرحوم «آخوند ملا محمد کاظم خراسانی» بود از نجف به تربت حیدریه بازگشت ، مرحوم ملا محمد کاظم او را به عنوان «مجتهد جامع الشرایط» معرفی کرد.
حاج آخوند ملاعباس راشد تربتي را بايد در زمره متشرع ترين عارفان و عارف ترين متشرعان قرار داد. او از مردمي ترين شخصيتهايي است كه در همان حال از عابدترين آنان بوده است . مردي كه براي خدا خود را وقف مردم كرده بود. برخستگي و گرسنگي غلبه مي كرد بويي از رياكاري و عوام فريبي و دنياداري در وجودش نبود.
مردم او را چنان مي ديدند كه يك تنه برابر چهار تن كار مي كند در سواركاري چالاك و ورزيده است هوشمند و مبتكر است يكپارچه ادب و معرفت است قهرمان مقاومت و استقامت است و با اين وجود حالات او در تنهايي و اجتماع از حيث خلوص و خداجويي يكسان است . چه آنگاه كه در وسط بيابان و در فصل زمستان آرام و استوار و با خضوع و طمانينه برروي يخ ها به نماز مي ايستد چه آن گاه كه در هنگامه قحطي دوران جنگ بين الملل اول و زلزله سال 1301 شمسي در خدمت به مردم سر از پاي نمي شناسد .
فرزند بزرگوارش مرحوم شيخ حسينعلي راشد درباره پدربزرگوارش مي گويد : « من حسينعلي راشد با برادرم هر دو جزو و طلاب علوم ديني بوديم و پدر من در تمام عمر يك شاهي از وجوهي كه نزد او مي آوردند به ما نداد حتي ما را چنان ترسانده و تربيت كرده بود كه واقعا اگر مي خواستيم دست به آنها بزنيم خيال مي كرديم دست به مار و عقرب مي زنيم .
قبل از انقلاب (در سالهاي دهه پنجاه ) برخي از شاگردان و ياران امام خميني در نجف اشرف در باب فضاي سياسي و جو اجتماعي ايران آن روز با امام گفتگو و مباحثه مي كنند. امام در مقام توضيح و تشريح مواضع خويش و تبيين لزوم عمل به مقتضاي تشخيص و تكليف . سرانجام سخني به اين مضمون بر زبان مي آورند كه : « مرحوم حاج آخوند ملاعباس پدر آقاي راشد يك وقت در راه مسافرت وارد قهوه خانه اي مي شود. به محض ورود همراهان ايشان مي بينند كه در آنجا چند جوان بساط عيش و نوش پهن كرده اند و مشغول به فسادند. ناراحت و متحير مي مانند كه چه بكنند.
حاج آخوند يكراست مي رود و به گوشه اي و بدون ذره اي توجه و اعتنا سجاده اش را مي اندازد و مشغول به نماز مي شود. انگار آنها را اصلا نديده است . همراهان هم به نماز مي ايستند افراد ديگري هم كه حاج آخوند را مي بينند و مي شناسند به ايشان اقتدا مي كنند. نماز كه تمام مي شود مي بينند از آن جوان ها و آن بساط شان خبري نيست و خودشان رفته اند » .
راوي اين خاطره ـ آقاي سيدمحمود دعايي مي گويند كه حضرت امام با استناد به عمل حاج آخوند ملاعباس در مقام بيان و استغناي خويش از اقبال و ادبار ديگران بوده اند. آنگاه با سخناني بدين مضمون چنين نتيجه گيري كردند كه « حاج آخوند ملاعباس آنچه را به عنوان تكليف تشخيص داد عمل كرد. » مرحوم آیت اللّه العظمی حاج آقا حسین قمی از مراجع تقلید آن زمان، در مورد مرحوم ملاعباس تربتی چنین می فرمود: «حاج ملاعباس، نه تنها از خوبان عالَم اسلام، بلکه از خوبان دنیاست». فرزندش، در باب اوصاف پدر چنین بیان می کند: «با اطمینان می گویم که او مردی بود که نفْس خود را کشته بود».
این داستان رو هم بد نیست بشنوید که من بارها از آیت الله شیخ احمد مجتهدی طهرانی شنیده ام که و اینبار از زبان استاد امجد بشنوید :
همه علما و زهاد و عبادي كه مرحوم حاج آخوند ملاعباس تربتي را ديدهاند، با ديده تعجب به شخصيت او مينگرند. بنده كه ايشان را درك نكردهام ولي خيلي چيزها شنيده بودم كه بعضي از آنها را در كتاب فضيلتهاي فراموش شده مطالعه نمودم.
اين كتاب در افراد، خصوصاً اهل علم، اثر عميقي گذاشته و تعبيرات جالبي از آقايان ميشنوم. خداوند بر رفعت و مقام و عزت نويسنده بزرگوارش بيفزايد. از مطالبي كه خيلي شنيدهام، اين است كه صاحب منتهيالامال، مرحوم حاج شيخ عباس قمي، آن مرد حق و خدا، در مسجد گوهرشاد روي منبر بوده و مجلس پرجمعيت، تا ميبيند حاج آخوند ملاعباس تربتي وارد شد، ميفرمايد: اينجا، حق و محل حاج آخوند است. و خود از منبر پايين ميآيد و احترام ميكند. هر وقت حاج آخوند ملاعباس در مشهد بود، مشهديها در بردن ايشان به منزل خود، سبقت و تشاح داشتند. قبرش مزار است و خوبان به قبر ايشان مقيدند، تبركاً و تيمناً.